تنها بودن من و آرشیا
بابا مهدی و بابا سامان برای کارشان به تهران رفتند و ما تنها بودیم و اکرم جون به خونمون اومد و شبها با کلی تعریف بالای سر اکرم جون و بازی کردن بلاخره می خوابیدی. خلی شادی می کردی که اکرم جون خونمونه. اما از طرفی هم بهانه بابا سامان و بابا مهدی رو می گرفتی. به همین خاطر ما هم یک روز به شهربازی بردیمت و روز دوم دینا و خاله اینها به خونمون اومدند.
عکس های شهربازی در آذز 92












عاشقتم پسر مهربونم.



مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


تنها بودن من و آرشیا
