آرشیاآرشیا، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره

خاطرات کودکی آرشیا

عکس های تولد 2 سالگی آرشیا جون

  دو روز قبل از تولدت به آتلیه دوست بابا سامان رفتیم و چند تا عکس گرفتیم.       عکس هایت رو هم خودم طراحی کردم و برای گیفت و یادگاری مهمان ها عکس های کوچکی چاپ کردیم.           اینهم کارت دعوتت که نمونه اش را در اینترنت دیدم و خودم برایت طراحی کردم.                 اینهم تاج تولد آرشیا جون. ...
3 خرداد 1393

تدارکات تولد دو سالگی فرشته شادی ما آرشیا جون

از حدود بهمن ماه تدارکات تولدت را آماده می کردم با بابا سامان تصمیم گرفتیم که برای تولدت دوستاهای همسن خودت یعنی سال 90 ها رو دعوت کنیم و برای شب هم دوستامون رو بگیم. و همچنین برای تولدت تم کفشدوزک رو انتخاب کردیم. یک سری از تزیینات رو اینترنتی تهیه کردیم و بقیه رو هم خودم طراحی کردم. اما مشکل اصلی لباست بود که هر جای همدان رو گشتم لباس کفشدوزک پیدا نکردم و قرار شد که بدیم بدوزند. در اواسط بهمن بابا مهدی و اکرم جون به سنگاپور و مالزی رفتند و برایمان کلی سوغاتی آورده بودند. اما بهترین سوغاتی لباس کفشدوزکی بود و من خیلی خوشحال شدم.   پسر گلم خیلی خیلی دوستت دارم و برای هر لحظه از زندگیت هزاران هزار امید و آرزو دارم. &nbs...
3 خرداد 1393

عکس های آرشیا و دوستانش در تولد 2 سالگی

                   دینا جون و خاله شهره اولین مهمونهای ما بودند.   .                                   هر مهمونی هم که زنگ می زد  با شادی جلوی در می رفتی و می گفتی دوستا اومدن. در جشن تولد با دوستانت عمو زنجیر باف و هو هو چیچی بازی کردی. بعد هم کلیپ عکس ها تو تماشا کردید. و از شادیت من بهترین احساس رو داشتم. امیدوارم همه کودکان شاد  باشند.     ...
3 خرداد 1393

بدون عنوان

                               آرشیای عزیزم با وجودت و نفس هایت و لبخندهایت به زندگی ام رنگ شادی بخشدی .   ...
1 خرداد 1393

چهارمین سالگرد ازدواج من و بابا سامان

برای  سالگرد ازدواجمون  عمه ها و عمو و نانا جون رو دعوت کرده بودیم و من برای بابا سامان کادو کلاه  گرفته بودم اما تو  اون رو برداشته بودی روی سرت گذاشتی و می رقصیدی.    خیلی خیلی قشنگ می رقصی و البته بابا سامان خوب یادت داده!!!!!!  سالگرد ازدواج ما روز تولد نیکان(پسر عمه آرشیا) هم  هست.     ...
1 خرداد 1393

مسافرت دسته جمعی به شمال

در خرداد 92  چند روز بعد از  جابجایی خونمون  و اسباب کشی با عمه پریسا و عمه پرستو و عمو پژمان و نانا جون به نوشهر و عباس آباد رفتیم.                                                                                    ...
1 خرداد 1393

بدون عنوان

واکسن 18 ماهگیت رو زده بودیم کمی پایت درد  می کرد و  کمی هم تب داشتی و بیشتر دوست داشتی بشینی و کتاب بخونیم. کلبه کودک هم کادوی 18 ماهگیت بود عزیزم که خیلی  خوشت اومده بود و شادی می کردی.                  قربون پسر صبورم بشم. فدای اون پاهای نازت بشم که تپلی ونازه.                               ...
1 خرداد 1393